معنی حکایت افلاطون و مرد جاهل
- کیوان زارعی
- معنی کلمات
- تاریخ آخربن بروزرسانی27 شهریور 1404
دسترسی سریع به مطالب
معنی حکایت افلاطون و مرد جاهل
معنی حکایت افلاطون و مرد نادان
1
گویند روزی افلاطون نشسته بود. مردی نزدِ او آمد و نشست و شروع کرد به حرف زدن.
معنی: میگویند یک روز افلاطون نشسته بود. مردی پیش او آمد و نشست و شروع به حرف زدن کرد.
معنی: میگویند یک روز افلاطون نشسته بود. مردی پیش او آمد و نشست و شروع به حرف زدن کرد.
2
در میانهی سخن گفت: « ای حکیم! امروز فلان مرد را دیدم که سخنِ تو میگفت و تو را دعا میکرد و میگفت: »
معنی: در میان حرفهایش گفت: « ای انسان دانا! امروز فلان کس را دیدم که دربارهی تو سخن میگفت و تو را دعا میکرد. »
معنی: در میان حرفهایش گفت: « ای انسان دانا! امروز فلان کس را دیدم که دربارهی تو سخن میگفت و تو را دعا میکرد. »
3
افلاطون، بزرگ مردی است که هرگز کس چون او نبوده است و نباشد، خواستم که شکر و سپاس او را به تو رسانم.
معنی: افلاطون، مرد بزرگی است که هرگز کسی مثل او در جهان نبوده است و نخواهد بود، خواستم که ستایش و تعریف او را به گوش تو برسانم.
معنی: افلاطون، مرد بزرگی است که هرگز کسی مثل او در جهان نبوده است و نخواهد بود، خواستم که ستایش و تعریف او را به گوش تو برسانم.
4
افلاطون چون این سخن بشنید، سر فرو برد و بگریست و سخت، دلتنگ شد.
معنی: وقتی افلاطون این حرف را شنید، سرش را پایین انداخت و گریه کرد و بسیار ناراحت شد.
معنی: وقتی افلاطون این حرف را شنید، سرش را پایین انداخت و گریه کرد و بسیار ناراحت شد.
5
این مرد گفت: « ای حکیم! از من چه رنج آمد تو را که چنین تنگدل گشتی؟ »
معنی: این مرد به افلاطون گفت: ای انسان دانا! من چه کاری انجام دادم که سبب رنجیدن و ناراحت کردن تو شدم؟
معنی: این مرد به افلاطون گفت: ای انسان دانا! من چه کاری انجام دادم که سبب رنجیدن و ناراحت کردن تو شدم؟
6
افلاطون گفت: « از تو رنجی به من نرسید ولیکن برای من از این بَدتَر چیست که جاهلی مرا بستاید. »
معنی: افلاطون گفت: « تو باعث رنجیدن من نشدی امّا هیچ چیز برای من بدتر از این نیست که یک نادان از من تعریف کند. »
معنی: افلاطون گفت: « تو باعث رنجیدن من نشدی امّا هیچ چیز برای من بدتر از این نیست که یک نادان از من تعریف کند. »
معنی کلمات افلاطون و مرد جاهل
کلمه
معنی
نزد
پیش، کنار
میانه
وسط، میان
حکیم
عاقل، دانا
دعا
خواستن، نیایش
بزرگمرد
شخص با عظمت و والا
سر فرو برد
سر پایین انداخت
بگریست
گریه کرد، زار زد
سخت دلتنگ شد
غمگین و ناراحت شد
رنج
درد، رنجش، سختی
تنگدل
دلگیر، دل آزرده
ولیکن
اما، امّا
بدتر
ناپسندتر، خرابتر
جاهلی
نادان، بیدانش
بستاید
ستایش کند، تعریف کند
هم خانواده کلمات حکایت افلاطون و مردجاهل
کلمه
همخانواده
حکیم
حکمت
دعا
دعاکننده،دعاگو
شکر
شکرگزاری، شاکر
سپاس
سپاسگزاری
دلتنگ
دلتنگی،
گریست
گریه، گریستن
جاهلی
جاهل، جهل
بستاید
ستایش، ستودن
متضاد و مخالف حکایت افلاطون و مرد جاهل
کلمه
مخالف
حکیم
نادان، جاهل
بگریست
خندید، شاد شد
جاهل
عاقل، دانا
خوشحال
دلتنگ، غمگین
معنی کلمات درس قبلی:میوه هنر
معنی کلمات درس بعدی: آداب مطالعه
کیوان زارعی
وبسایت
معلم رسمی با بیش از۱۰ سال سابقه تدریس در دوره ابتدایی